|
|
Edgar Lee Masters "ادگار لی مسترس "در 23 آگوست 1869 در گارنت، کانزاس بدنیا آمد . پدرش" هاردین والاس مسترس" و مادرش" اما جی دکستر" بود . آنها مدتی کوتاه در گارنت اقامت داشتند و آن زمانی بود که پدرش در آنجا به کارهای حقوقی مشغول بود . مسترس کودکیش را در مزارع ایلینویز غربی به سر برد . حقوق را از پدرش آموخت . و در سال 1893 با" اسکالن" یک دفتر حقوقی باز کرد . او مقالات و اشعار متعددی با نام مستعار دکستر والاس نوشت . در سال 1898با "هلن ام جنکینز" ازدواج کرد ، صاحب سه فرزند شد و مدت 8 سالی را که به وکالت اشتغال داشت تمام قوای خود را به خدمت گرفت تا از فقرا و ضعفا حمایت کند . از سال 1908 تا 1911 به خاطر برخی مسائل موقعیت شغلی و شخصیتی اش متزلزل شد و مجبور شد به تنهایی کار کند . زندگی خصوصی مسترس در مقایسه با موقعیت ادبی او ناموفق بود مسترس نمایشنامه ها و اشعار زیادی نوشت . مهمترین اثر اوآنتولوژی" اسپون ریور" نام دارد . اوهمزمان به کار وکالت و نویسندگی مشغول بود که هر دو شغل او پرتنش بودند . در دهه 20 از بیماری ذات الریه رنج می کشید . در سال 1923 از همسرش جدا شد و به نیویورک رفت . سه سال بعد با "الن کوئن" ازدواج کرد . الن که مجبود بود به خاطر شغل معلمی دور از خانه باشد در کالرینای شمالی اقامت داشت . مسترس نیز پس از بازنشستگی به او ملحق شد . در دهه 40 مسترس جوائز متعددی را به خود اختصاص داد . مدال انجمن شعر آمریکا ، جایزه یادواره شیلی ، عضویت آکادمی شاعران آمریکا . و.... او در پنسیلوانیا از دنیا رفت و در ایلینویز به خاک سپرده شد . آنتولوژِی "اسپون ریور" یک مجموعه شعر است .اشعار کوتاه و در وزن آزاد سروده شده اند . توصیفی است از اسپون ریور شهری کوچک و تخیلی . در کل 212 شخصیت و 244 شعر در این مجموعه وجود دارند . هر شعر نوشتهای روی قبر یکی از ساکنان این شهر است که روزگاری می زیستند . این نوشته ها شامل سرگذشت راوی ها و اتفاقات مهم زندگی آنها می باشد . زوایای مختلف زندگی و همچنین زندگی در قبر ها در این اشعار به چشم می خورد . لوسیندا مت لاک یکی از این اشعار است که در آن لوسیندا ( یک زن ) به باز گویی سرگذشت خود می پردازد . این شعر توصیفی است از یک زندگی ساده روستایی . لوسیندا از قبر به زندگی خود نگاهی می کند . او از زمانی که در اختیار داشت لذت برده و بیشترین استفاده را کرده است . با مشکلات زیادی روبرو بوده ولی اجازه نداده که مرگ فرزندانش مسیر زندگی او را عوض کند و او را از ادمه راه بازدارد . او به مرحله آرامش می رسد چرا که به اندازه کافی زندگی کرده است . سطر آخر " عمری باید تا زندگی را دوست داشت " خوننده را به چالش می طلبد تا همچون لوسیندا زندگی کند . بر مشکلات فائق آید و از داشته ها نهایت بهره را ببرد . این شعر یک نمونه رئالیستی است که خوب و بد را کنار هم نشان میدهد . نگاه مسترس به زندگی نه رمانتیک است نه ایده آلیستی بلکه در کل زندگی را دوست می دارد و به آن عشق می ورزد . Lucinda Matlock I went to the dances at Chandlerville, And played snap-out at One time we changed partners, Driving home in the moonlight of middle June, And then I found We were married and lived together for seventy years, Enjoying, working, raising the twelve children, Eight of whom we lost Ere I had reached the age of sixty. I spun, I wove, I kept the house, I nursed the sick, I made the garden, and for holiday Rambled over the fields where sang the larks, And by And many a flower and medicinal weed— Shouting to the wooded hills, singing to the green valleys. At ninety-six I had lived enough, that is all, And passed to a sweet repose. What is this I hear of sorrow and weariness, Anger, discontent and drooping hopes? Degenerate sons and daughters, Life is too strong for you— It takes life to love Life. لووسیندا مت لاک در چندرویل به رقصها رفتن ، در وینچستر بازیها کردن ، هم بازی های همه رنگ ، زیر نور مهتاب با هم به خانه رفتن ، و دیدن دیویس ازدواج و زندگی برای هفتاد سال ، شادی ، کار ، پرورش دوازده کودک وبدرود هشت تای آنها قبل از شصت سالگی ریسیدن ، بافتن ، خانه داری ، پرستاری و باغداری و برای تعطیلات قدم زدن بر چمنزار ، جایی که چلچله می خواند کنار رودخانه، جمع کردن صدف و گل و علف دارویی هجوم احساسات بر تپه های جنگلی و آواز در دره های سبز حال در نود و شش سالگی به کفایت زیستم . و دیگر فرو رفتن به آرامشی شیرین این چه غمی و چه خستگی ست ؟ خشم ، ناخشنودی ، امیدهای ناامید فرزندان رو به زوال که زندگی بسی برایشان سنگین است . زندگی باید تا عاشق زندگی بود . مترجم : نعیمه علیزاده *************************************************** برای دانس به چندرویل رفتم و رقصیدم . روزی هم بازیم را عوض کردم . در روشنای نیمه زوئن و در بازگشت به خانه با دیویس آشنا شدم . ازدواج و زندگی به مدت هفتاد سال با هم شادی کرده ، کار کرده ، پرورش دوازده کودک و بدرود هشت تایشان . قبل از شصت سالگی ریسیدن ، بافتن ، خانه داری و پرستاری از بیمار و باغداری برای تعطیلات در مزرعه ها پرسه زدن جایی که مرغان نغمه سرا آواز سر می دهند . جمع آوری گل و گیاهان دارویی فریاد زنان در تپه ها ، و آوازخوان در دره های سبز در نود و شش سالگی به حد کافی زیستم کافی است ، زمان آرامش رسیده است . این چیست که می شنوم ؟ از حزن و بیزاری و عصبانیت و نارضایتی امیدهای پزمرده ، فزندان تباهیده ، عمری می برد تا زندگی را دوست بداری. مترجم : فهیمه رضازاده *************************************************** یادش به خیر ! آن روزها برای رقص به چندر ویل می رفتم و در وینچستر بازیهای جالبی می کردیم . یک بار هم بازیم را عوض کردم . زیر نور مهتاب باهم به خانه برگشتیم . و آنجا بود که با دیویس آشنا شدم . هفتاد سال آزگار زیر یک سقف شادی کردیم . لذت بردیم . با دوازده بچه که هشت تاشان را از دست دادیم . تا به شصت سالگی برسم ، نخ ریسی و بافندگی می کردم . خانه داری و پرستاری از خانواده به درختها می رسیدم . روزهای تعطیل هم در مزارع پرسه میزدم . جایی که چکاوک ها می خواندند . در رودخانه صدف ، گل و گیاه دارویی جمع می کردم . در تپه های سر سبز با تمام وجود داد می زدم . و در دشت آواز می خواندم . در نود و شش شالگی . فهمیدم که کافیست . زیاد زنده بوده ام . وقتش است به آرامش برسم . پس این چیست که می شنوم ؟ غم ، خستگی ، عصبانیت ، نارضایتی ، امیدهای تکیده کودکانم که پیر ترو پیر تر می شوند . و زندگی قویتر از من . عمری لازم است تا زندگی را دوست بداری . مترجم : فیروزه مهدی پور **************************************************** Any Human to Another *(Countee Cullen 1903- 1946) The ills I sorrow at Not me alone Like an arrow Pierce to the marrow, Through the fat And past the bone. Your grief and mine Must intertwine Like sea and river Be fused and mingle Diverse yet single Forever and forever. Let no man be so proud And confident, To think he is allowed A little tent Pitched in a meadow Of sun and shadow All his own. Joy may be shy, unique, Friendly to a few, Sorrow never scorned to speak To any who Were false or true. Your every grief Like a blade Shining and unsheathed Must strike me down. Of bitter aloes wreathed, My sorrow must be laid On your head like a crown. **************************************************** خطاب به یک همنوع غمی که رنج میبرم از آن غمی که تنها از آن من نیست . چو تیری جان را می شکافد از پوست و گوشت می گذرد . و در مغز استخوان رخنه می کند . غم و اندوه من و تو در هم تنیده چو رود و دریا در هم آمیخته و پیوسته چند گون ، اما واحد برای همیشه و همیشه نگذاریم که خود خواهی هر کوچک خیمه بر پا شده در راغ را در روشنایی و تاریکی ازآن خود بینگارد . شادمان و شرمسار عجیب و اندکی صمیمی غم هیچ دعوت مصاحبتی را با هیچ شایست و ناشایستی بی جواب نمی گزارد . هر غمت چو شمشیری براق و خارج از غلاف از پایم در خواهد آورد . و هر غم من چون تاج گل صبر زرد بر سرت چو تاجی نهاده خواهد شد . مترجم : مینا قندهاری **************************************************** غمی که از آن رنج می برم ، مال من نیست . چون تیری در قلبم فرو می رود . غمی که از آن رنج می بری غمی که از آن رنج می برم . چون دریا و رود بهم می آمیزند . ناهمگون ، یکی برای همه ي فرداها مگذار کسی پابند غرور اندیشه کند که ، میتواند خیمه ای تنها در بیشه ي آفتاب بنا کند و سایه اش را ، از آن خود داند . شادی ، شرمسار و صمیمی به سراغ عده اي میرود، حال آنکه غم ، برای همه یکی است . غمهای تو چون شمشیری آخته فرود می آید بر سرم و غمهای من تاجی از تلخ ترین گلهای جهان نهاده بر سرت....... مترجم : فیروزه مهدی پور ************************************************* مرغک در بند مرغک آزاد می پرد در باد و شناور بر فراز رود می رود کانجا که نا پیداست می گشاید بالهایش را رو به سوی سرخی خورشید می سپارد دل ، به آن مینا مرغکی اما از میان میله های خشمناک لانه سردش به جز وحشت نمی بیند . بسته بال است او بسته پای است او می کند تازه گلوی خویش با صدای مرتعش اما مرغک در بند می خواند از ندیده عالم زیباش از تمام آنچه عمری آرزو می کرد تپه های دور می سپارد گوش جان به نوای او که نوایش شعر آزادی ست . و رها مرغک در پی بادی ملایم بود و نسیمی خوش که از رقص درختان در مسیر باد می خیزد . و در اندیشه قوتش کرمهایی فربه بر روی گیاهان لطیف سبز وه چه بی پروا ! آسمان بی نهایت را ازآن خویش می دانست . بر سر تابوت رویایش می نشیند مرغک در بند همچو کابوسی مهیب از سایه سردش ضجه می خیزد . بسته بال ا ست او بسته پای است او می کند تازه گلوی خویش با صدایی مرتعش اما مرغک در بند می خواند از ندیده عالم زیباش از تمام آنچه عمری آرزو می کرد . تپه های دور می سپارد گوش جان را به نوای او که نوایش شعر آزادی ست . شاعر : مایا آنجلو مترجم : مینا قندهاری
+نوشته شده درسه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:20 توسط خشت |
آنا آخماتوا در چرخش دوران ها برترین شاعره ستیزگر روسیه زندگی در سیطره ناملایمات در اواخر قرن نوزدهم حکومت استبدادی تزار روس در معرض نابودی قرار داشت؛احزاب سیاسی مخالف دولت با زیر پا گذاشتن قوانین تزاری بوجود آمدند. یکی از این احزاب ،حزب سوسیال دموکرات بود. ویلادمیر لنین رهبر یکی از گروههای طرفدار این حزب بود که بولشویک به معنی اکثریت ، نامیده می شدند با آنکه در واقع آنها در اقلیت قرار داشتند.گروههای طرفدار براساس عقاید فلسفی خود طبقه بندی می شدند. با این حال همانند دیگر سوسیال دموکراتها، بولشویک ها نیز خود را فدای سوسیالیزم می کردند و در جهت اهداف انقلاب و براندازی تزار فعالیت داشتند. سرانجام بولشویک ها کامیاب شدند. در آغازین برحه این حوادث انقلابی بود که آنا آخماتوا شاعر روسی به سال 1889 دیده به جهان گشود. وی در کودکی شاهد حکومت آخرین تزار روس، نیکولاس دوم، و همچنین در طول حیات خود نظاره گر انقلاب بولشویک ، پاکسازی و دهشت استالینی و شرکت روسیه در هر دو جنگ جهانی بود. احتمال آن می رفت که آخماتوا بخاطر پیوندهایی با روسیه قبل از انقلاب ، مورد آزار و اذیت سوسیالیست ها قرار بگیرد که خوشبختانه نام ویاد وی به عنوان نماد صداقت و کمال همواره باقی ماند. امروزه از او در مقام یکی از چهار شاعر شعرلیریک روسی نوین و در میان بوریس پسترناک، اسیپ مندلشتام و مارینا سوستااوا یاد می کنند. آخماتوا با نام اصلی آنا آندریونا گرنکو بدنیا آمد، در یک خانواده طبقه مرفه در شهر سارسکوی نزدیکی سنت پترزبورگ پرورش یافت. از اوایل کودکی به شاعری علاقه مند شد گرچه در آن زمان متداول نبود. زمانی که پدرش به اشتیاق نهان دخترش پی می برد، او را مورد خطاب قرار داد و به او گفت که مایه شرمساری نام و نشان خانواده خود با یک شاعره شدن کم ارزش نشود. پدرش وی را مجبور به انتخاب نام مستعاری و ادبی کرد و آخماتوا نام خانوادگی جد مادری تاتاری خود را برگزید. که از او ، مشخصه های برجسته و استخوان های درشت گونه اش را به ارث برده بود. وی شروع به امضای اشعار خود با نام آنا آندریونا آخماتوا کرد. در همان سال انقلاب 1905 بوقوع پیوست. هزاران نفر بسوی قصر تزار پیش رفتند و بسیاری در آنروز یکشنبه خونین در تیراندازی نگاهبانان قصر در خون غلتیدند. از آن زمان به بعد، سقوط استبداد قریب بود.نیکلاس دوم به تغییرات اساسی دست زد تا تلاشی به پایان دادن و توقف اعتصاب و ناآرامی ها صورت بخشد اما دولت او هر روز ضعیف تر می شد. در 1910،آخماتوا با نیکلای گومیلف آشنا شد.همسر آخماتوا نیز یک شاعر، چهره ای خیال پرست و شیفته ماجراجویی شمال آفریقا بود. گومیلف در روسیه یک جریان و جنبش ادبی با عنوان کمال واقع گرایی ،آکمیزم، را پایه نهاد که واکنشی متقابل به انگاره های جاری نمادپردازی یا سمبولیسم بشمار میرفت. کمال واقع گراها به روشنی،صراحت و بی پیرایگی متن را تاکید داشتند بر خلاف نمادپردازها که در منظر کمال واقع گراها،در اشعار آنها جهان بینی ها و نا واقعیت هایی مانند اسطوره گرایی، نماد پردازی بر مفاهیم اصلی متن سایه افکنده است. اندکی مدتی گومیلف وآخماتوا ازدواج کردند. او آخماتوا را بسوی آبسینیا ترک می گوید. در فراق گومیلف،آخماتوا اشعار بسیاری سرود که در 1912 اولین کتاب او"شامگاه" به چاپ رسید. شامگاه مقبولیت عظیم کسب می کندو او به شخصیتی پرستیدنی در طبقه روشنفکر تبدیل می شود و اغلب او به عنوان یکی از چهره های شاخص ادبی سنت پترزبورگ معرفی می شد و یاد نام او همواره با این شهر گره خورده است. او در اولین اشعار لیریک خود با لحنی بی پرده و اعتراف گونه به عشق می پردازد. آخماتوا یکی از برترین ها ی شعر لیریک در ابراز تجربیات واقعی و روشنی کلام بود. در همان سال که موفقیت شاعر بودن خود را در آغوش کشید،پسرش بنام Lev بدنیا می آید که در کنار مادربزرگ پدری خود بزرگ شد. او از آخماتوا متنفر بود و آخماتوا به این مسئله اعتراض کرد ولی همسرش به طرفداری از مادرش پرداخت. او معمولا در طول تعطیلات و تابستان پسرش را ملاقات می کرد. سپس آخماتوا می نویسد که دوران مادری یک شکنجه محض و روشن بود من شایسته آن همه نبودم. دو سال بعد کتاب دوم وی "ستایش" منتشر شد که بطور وسیعی مورد توجه منتقدان و خوانندگان قرار گرقت. اگرچه آخماتوا از موقعیت های حرفه ای خود بهره مند بود ولی زندگی شخصی او در حال گسیختن بود. ازدواجش با گومیلف که از همان ابتدا با مشکل روبرو بود به جدایی می گرایید. آنها به همدیگر اعتماد نداشتند و گومیلف بر موفقیت آخماتوا حسد می کرد. آن سال، هنگام آشفتگی های سیاسی عظیمی در روسیه بود همچنین جنگ جهانی اول در اروپا ریشه دواند. در آگوست، آلمان به روسیه اعلان جنگ کرد و شهر محبوب آخماتوا،سنت پترزبورگ به پتروگراد تغییر نام داد. آخماتوا در اشعار کتاب بعدی خود بنام "خلق سپید" درباره جنگ می نویسد که در 1917 چاپ شد. روسیه متحمل خسارت های فراوانی در طول جنگ جهانی اول گشت و این کمکی بزرگ بود به سقوط امپراطوری رومانف . چهارمین کتاب آخماتوا در سال 1971 منتشر شد.در همان سال انقلاب بولشویکی بوقوع می پیوندد و روسیه را برای همیشه دگرگون کرد. اوایل 1917،انقلاب مارس ظهور می کند و تزار مجبور به کناره گبری از قدرت می شود. حکومت موقت بر سر کار می آید. به موازات آن جنگ جهانی اول همچنان سخت می تازد. قوای روس به مقدار کافی اسلحه،غذا و سایر ملزومات در اختیار نداشتند. خلق روسیه مایل به ادامه مشارکت روسیه در جنگ نبودند ولی هنوز دولت موقت بر آن ابرام می کرد. بدنبال انقلاب مارس لنین در پی فرصتی بود تا حزب بولشویک قدرت را به چنگ آورد. حکومت موقت و حزب شوراها متشکل از کارگران و سربازان ، تقریبا قدرت یکسانی داشتند. حزب شوراها تسلط مقتدرانه ای در اداره امور داشتند. لنین بولشویک ها را بسوی ایجاد یک شورای بانفوذ و توانا همانند شورای پترو گراد، هدایت کرد این کار برای حزب بولشویک یک نقطه پیشرفت و ترقی در همان آغاز محسوب می شد. بعد از انقلاب،جنگ های داخلی روسیه در 1921 خاتمه یافت. زمانی بود که بولشویک یا همان کمونیست ها زمام امور حکومتی و ارتش را بدست گرفتند. سه سال پس از آن لنین از دنیا رفت. پنجمین کتاب شعر آخماتوا، چنار، در سال 1921 انتشار یافت.در این زمان او از گومیلف جدا شد با این همه دوستی این دو شاعر هنوز هم به قوت خود باقی بود. بعداز طلاق ،آخماتوا با ولادمیر شیلیکو دومین فرد در دنباله روابط شکست خورده اش ازدواج می کند. او نیز همانند گومیلف به شهرت آخماتوا رشک می ورزید. همسان بسیاری از مردم در این برحه آنها غذا وسوخت کافی نداشتند. در پنجمین کتابش چندین شعر بنظر می اید درباره این دوره سخت باشد. لنین بعد از بدست گرقتن قدرت شروع به گسترس رعب و ترس در میان مخالفان کرد. چکا یا پلیس مخفی دارای این قدرت بود که افراد را دستگیر و بی هیچ محاکمه اعدام کند. از این برای برچیدن مخالفان و یا هر فردی که انها می خواستند از آن رهایی یابند استفاده شد. همسر سابق آخماتوا، نیکلای گومیلف دستگیر و به جرم فعالیت های ضد حکومتی اعدام شد. او به اشتباه متهم به مشارکت در نقشه ای برای سرنگونی دولت شده بود. آخماتوا شکسته شد. برنامه دولت برای گسترش رعب و وحشت عکس العملی بود بر این که هرگز بولشویک ها اکثریت نبودند. اگر بولشویک ها می توانستند از سازمان یافتن مخالفان ممانعت کنند میتوانستند هنوز برسر قدرت باشند. اگرترس شهروندان در اعتماد کردن یه هیچ کس حتی خانواده خود گسترش می یافت مخالفان قادر به سازماندهی خود نبودند. بسیاری از یاران آخماتوا روسیه و آزار وحشتناک آن را ترک گفتند. جوزف استالین بعداز مرگ لنین در 1924 قدرت را بدست گرفت.او از روش های ایحاد رعب و وحشتی که لنین پایه نهاده بود حمایت کرد. کمونیست بودن جای خود را به دیکتاتوری مطلقه تردید و سوء ذن داد. در دهه 1930 ترس به اوج خود رسید. پاکسازی های استالینی هزاران قربانی داشت. به نمایش عمومی مجازات ها دست زده شد بطوری که متهمین مجبور به خواندن اعتراف های دورغین گشتند. بسیاری از دوستان آخماتوا و نویسندگان هم عصر او دستگیر یا اعدام شدند. در 1933 و دوباره در 1935 پسرش Lev نیز دستگیر شد. یکی از برنامه های بولشویک ها وقتی که زمام امور را بدست گرفتند، خذف تمام بقایای فرهنگ قبل از انقلاب بود. فرهنگ طبقه متوسط جامعه مانند اشعار لیریک آنها،دیگر جایی در جامه کمونیستی نداشت. حکومتی که به ظاهر بر پایه تحقق گرایی سوسیال و خط مشی برای تمام هنرها نهاده شده بود. از نویسندگان خواست تا آنگونه بنویسند که همه را بسوی یک دولت سوسیال آرمانی سوق دهد. ممنوعیتی غیر رسمی بر اشعار آخماتوا بین سالهای 1925 تا 1940 سایه می افکند. در این دوران آخماتوا خود را وقف نقد ادبی و مخصوصا نقد کارهای پوشکین و ترجمه ادبی می کند. در اواخر دهه 1930 او شعری بلند بنام " پرستش مردگان" بیاد فربانیان استالین سرود. در 1940 مجموعه ای از آثار قبلی او به چاپ رسید. اندکی پس از آن جمع آوری شد. در 1941 دیگر بار آلمان به روسیه اعلان جنگ کرد. آخماتوا در یک سخنرانی رادیویی در بحبوحه تصرف لنینگراد،زنان لنینگراد را به رشادت دعوت کرد. اگرچه چاپ شدن اشعار آخماتوا از طرف دولت ممنوع شده بود ولی دولت از او خواست تا با مردم صحبت کند چون او نماد فرهنگ روسی و مانوس با شهر لنینگراد بود. در طول جنگ آخماتوا به همراه دیگر نویسندگان،هنرمندان و موسیقیدانان بسوی تاشکند فرستاده شد. بی درنگ بعد از جنگ، آخماتوا از محبوبیت دوباره برخوردار شد. در 1946آخماتوا با وجود بیانیه رسمی مبنی بر ممنوعیت چاپ آثارش از جامعه نویسندگان بدستور آندری ژادانوف دبیر کمیته مرکزی اخراج شد. ژادانوف وی را نیمه راهبه،نیمه فاحشه می خواند و گفته است : چه تاثیر مثبتی می تواند آثار آخماتوا بر روی خلق جوان داشته باشد؟ هیچ، جز آسیب رساندن". اخراج آخماتوا بدین مفهوم بود که دیگر او جیره ای برای غذا و سوخت نخواهد داشت. او در بقیه زمان حیاتش به دوستانش تکیه کرد. Lev پسر آخماتوا دوباره در سال 1949 دستگیر شد و تا 1956 در زندان بسر برد. آخماتوا در تلاشی برای آزادی پسرش اشعاری در مدح استالین و دولت سرود اما کارساز نبود. بعدا او خواست که این اشعار هرگز در مجموعه آثارش دیده نشود. در 1935 جوزف استالین از دنیا رفت و نیکیتا خورشچف رهیری را در دست گرفت.در 1956 سخنرانی نا مشهوری درباره سران حزب ایراد کرد که استالین را متهم به ظلم و استبداد کرد. همان سال پسرآخماتوا از زندان رهایی یافت. دوباره اشعار آخماتوا در سال 1958 و 1961 با سانسور شدیدی به چاپ رسید. شعرای جوانی مانند جوزف برادسکی گرد آخماتوا جمع شدند. برای آنان آخماتوا پیوندی بود با دوران گذشته قبل از انقلاب که توسط کمونیست ها نابود شده بود. برداسکی بعدا آخماتوا را الهه زیرک و باهوش می نامد. در پنجم مارس 1966،آخماتوا در صلح و آرامش مصادف با دوازدهمین سالگرد مرگ استالین دیده از جهان فروبست. آخماتوا بهترین شاعر غنایی روسی و شاید برترین شاعر زن روسی تمام دوران به شمار میرود. وی را با آنتیگان قیاس کرده اند چون آخماتوا سعی در حفظ فرهنگ روسیه پیش از انقلاب داشت که توسط کمونیست ها نابود شده بود وآنگونه خواهد بود که شعر آخماتوا یاد قربانیان دوره ترس را همواره زنده خواهد داشت. شعر و دوران ها آنا آخماتوا در زمره شعرای دوره نقره ای شعر روسیه که تقریبا از 1894 تا 1922 بطول انجامید، قرار می گیرد. آلبرت تاد در مقدمه ویراستاری خود به کتاب شعر روسیه در قرن بیستم به توضیح چگونگی این مسئله دست میزند که شعرای عصر نقره ای چگونه همواره با انقلاب اکتبر عجین بودند، آنقلابی که |